اشعار فاروق پورحبیب
می شود از دل برون کرد کینه را
دور کــرد آن نفــرت دیرینه را
می شودبا نَم نَمِ باران عشق
شُست آن آلودگیِ سینه را
"پورحبیب"
SheroShariat@
غــــم دنیا مخــــور زیرا کـه دنیا
نمــی ارزد به حتـی پرّکاهـــی
مگوافسوس... کاین دنیای فانی
نمــی ارزد به افسوسی و آهی
"پورحبیب"
به گورستان گذر کن تا ببینی
چه صاحب منصبان آنجا به خاک اند
که تا دیروز بودند در مقامی
هم اکنون بی نشان آنجا به خاک اند
چه ثروتمندمردانی چو قارون
که در فقرِعیان،آنجا به خاک اند
نگاه کن صاحبان کاخ ها را
کنون بی خانمان آنجا به خاک اند
بسی مستان که خوش بودند،اکنون
ازاین نوع صد جوان آنجا به خاک اند
کجا شد مال ومنصب،کاخ ومستی؟
همه بی بودِ آن ،آنجا به خاک اند
نبردند هیچ باخود،بنگر اکنون
که با آه و فغان،آنجا به خاک اند
"فاروق پورحبیب"
بترس ازروزِ افتادن که دیگر نای خیزی نیست
تو را میل فرار اما،ازآن پای گریزی نیست
در آن گاهی که می آید سفیر موت بر بالین
یقین دانی دراین دنیا بقا درهیچ چیزی نیست
تهی دست از جهان رفتن اگر قارون دورانی
که یارایِ از آن بردن تو را قدر پشیزی نیست
بترس از لحظه مردن چو در گورت نهند آنجا
به همراهت از این دنیا دگریار عزیزی نیست
به خودآ،گر به چنگال اجل آیی اسیر آندم
چوباشی رستمِ دستان تورادست ستیزی نیست
"پورحبیب"